خرید بک لینک

حالا که شرایط به کام نیست و اونی نشد که آرزوشو داری, پس واقعیتو تاب بیار. حالا که سر راه مدرسه مث فیلمای سیاه سفید فارسی و مث دوره ی نوجونی واسه چندتا لات و لوتی که به یه دختر مدرسه ای بچه محل ؛ متلک انداختن سینه سپر نکردی و بعد یه فصل کتک خوری سیر یه رابطه عاشقانه شکل نگرفته تا اون بشه عشق اول و آخرتو واسه ش بجنگی معصومانه نشونش کنی تا به امیدش درس بخونی خدمت بری و هرازگاهی با نامه ای کاغذی و تو مسیر راه مدرسه ش با یه نگاه و لبخند همه ی عمر عاشقش بمونی و باهاش از خود صفر تا صد زندگیو بگذرونی. اونقد پا به پات بیاد که سختی و نداری و فراز و فرود زندگی خموده ت نکنه و یه عمر آزگار ورای تمام بود و نبودای دنیا باهاش زندگی کنی...

حالا اما تویی و اون و دوتا دلی که باخته شده و یه عالم سرد و گرمی که به حق و ناحق از سر گذشته. یه گذشته که زمونه ی نادرست فاصله ی چندصدمتری خونه ها رو چندهزار فرسنگ کرده بود تا اونو تو شمایل دختر مدرسه ای و تو رو پسربچه ی تعصبی محل قرار نداد تا یه جای بد تو یه فصل سرد بعد این همه اومدن و رفتنا بعد رو خوردنا و نارو خوردنا بعد مرگ ناجوانمردانه ی دوباره سهراب شاهنامه رسیدیم به اول قصه. قصه ای که انگار توی این سرزمین قرار نیست به سر برسه و هنوز روال تراژدیش بر یا نرسیدنه یا وقتی میرسی که دیگه خیلی دیر شده.

حالا تویی و دیر رسیده ای که رفته تا عمق رگ و ریشه ت . حالا تویی و اونی که هر موقع خواستن از دلت بیرون بکشنش انگار دارن یه درخت بید مجنون کهنو تو فصل سبزش از ریشه در میارن. حالا توی ترسو که از ماحصل این رابطه شدی یه بی پروا و باهاش داری لبه تیغ قدماتونو میشماری خوف و هراست شده , بودن اون تو فضایی که کفتارای لاشخور صفت کنارشن. حالا این روزا رنگ غرور و غیرتتو نگاه وقیح رذلای دغلکار فریب پیشه به جوش میارن . چنانکه خشمتو فریادی میکنی و چنان به جوش و خروشت میاره که میخوای سینه ی دیو سیرتو جر بدی و دنیا رو روی سر خودت خراب کنی. حالا هجوم خشم اونقد تو تن خاکیت زیاد شده که بعد اون همه فریاد و خودزنی مشت ناحقتو تو دستای نازنین اونی که واسه ش با زمین و زمان در افتادی خالی میکنی.

حالا دیگه گریزی نیست نازنین. حالا دیگه وعده ی ما نمیدونم به کدوم "نمی دانمان چرا یا هرچه باداباد". حالا این فرصت یگانه ی بی تکرار زندگی وقف تو شده. دنیا رو چه دیدی شاید یه روزم به ساز ما رقصید و روی خوششو نشونمون داد. فقط تو رو جون همه اون مرده گانی که قراره یه روز با هم بریم رو پاکترین خاکشون همونا که عاشقترین زنده ها بودن و تو این راه جون دادن دلی رو که بهت سپرده شده سر هر آدمک روباه صفت به باد نده. به هر بر بادش نده تا تموم نشه و تا روزی که قلب تو سینه میتپه بجنگه تا یه روز که دیر نشده باشه, بگیره دنیای تویی رو که کل دنیاشی...

برچسب: نویسنده: یوسف فرهادی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 9:55

صفحه بندی